من ، الکس ، شعرهام
! زمینی ام ! از آسمان آمده ام
درود ! سروده ای است برای خواندن و نقد شدن.... جای خالی پرواز مي كنید بی هیچ دغدغه تنها می مانم وقتی كه دست شاعر بی هیچ واژه بر می گردد. كی این گونه پرواز آموخته اید؟ وقتی كه جایتان میان آغوش من است. چشم به راه سپیدی تانم ولی... سفید می مانم. درود ! این بار یه کار از استاد مستقیمی (راهی) رو به نام " با من بمان" رو از نخستین مجموعه شعر چاپ شده ی ایشون "آسمان را بالاتر بیاویز" ترجمه کرده ام که میگذارمش. دوستان اگر دیدگاهی دارند که من رو نقد کنند و یا حتی دو پا را بالای سر این گزاشتار نهاده و عمل مربوطه را انجام دهند، من رو در هر حال شادمان کرده اند:
Stay with me Leave me With your hands With your fingers which are great verses of heavens, as the fruitful bough of verve is the great verse of “green farm of firmament”. Leave me With your feet With your steps which are in passing the clouds as dignified as minarets And its elegant rhyme is the call (azan) for the birth that echoes round. Leave me With your eyes With your uneasy looks which are always seekers, as the thirsty desert is seeking the lips of creek. And as the darkness of Yalda is seeking the crescent moon. Leave me With your voice With your tone which is Nakisa’s lute melody inside the legends’ wrap and weft of soul. And it is beyond all the symphonies inside me. Leave me with entirety of your body, and with entirety of your lusts And stay with me with the entirety of your soul, and with entirety of your emotion. Translated by: Arshiya
با من بمان از پیش من برو با دستانت با انگشتانت که آیت بلند آسمان هاست و شاخه ی پربار طراوت "مزرع سبز فلک" را از پیش من برو با پاهایت با گام هایت که در پویش ابرها به صلابت مناره هاست و آهنگ موزونش اذان میلاد است که به پژواک می رسد از پیش من برو با چشمانت با نگاه های نگرانت که همیشه طالبند چون تشنه کویر لب جویبار را و سیاهی یلدا هلال را از پیش من برو با صدایت با آوایت که نغمه ی عود نکیساست در تار و پود روح اساطیر و ماورای سمفونی هاست در من از پیش من برو با تمامیت جسمت و تمامیت شهواتت و با من بمان با تمامیت روحت و تمامیت احساست سراینده: م. راهی درود ! و امروز ۱۹ سال و ۴ ساعت از میلاد تابستانی گره خورده به پاییز من ساعت ها دینگ دانگ می کنند. گندمک برج قشنگیه برای خیلی ها ولی من بیش تر بهش یه حسی دارم که نمیشه به سادگی توصیفش کرد مگه به وسیله ی این سپید که ۲ سال پیش گفتمش، همون روزهایی که یه درد بزرگ داشتم که بماند...:
سنبله ای سنبله! با منی... سه روز مانده به آخرت به نام من... بی عشق، بی مِی، پر دغدغه، خوش خیال... عرشیا شدم یک کوزه و آن تنها استخوان سرم به جای مانده در سرزمین پر گندم، شاید لگدمال زارعان سر جنگ یک تکه زمین یک خوشه بیش تر می میرم! تا بار دهد آن چه می خواهند ************** تقصیر من است... آری، آری اعتراف می کنم!
پی نوشت: ۱. من از خود، دنیا، مردمش و خدایشان هیچ نمی خواهم و این هیچ نخواستن، خود بسیار است. ۲. گندمک و سنبله و شهریور و virgo همش سر و ته یه کرباسند. همش تقصیر این آدم احمق بود که گول حوا رو خورد. حالا گندم نمی خوردی چی می شد که ما زمینی نشیم؟!! ۳. این سپید بالایی ویرایش شده بود، اصلش مال ۳ سال پیش بود که تو همین وبلاگ گذاشتمش، این هم لینکش : سنبله ۴. یکی دیگه هم گفتم در مورد تولدم. این هم لینک این: پنجشنبه ی نحس ۵. یاوه می سرایم، خودم می دانم! درود ! مردم ما چشم به راهند تا کسی بیاد.... مردم ما خرج می کنند و خرج می دهند تا یکی بیاد خرجشون رو بده! مردم ما نمی دونند که کسی از بیرون اون هم از سرزمین حاصلخیز!!! عربستان نمیاد تا دردشون رو دوا کنه!! مردم ما نمی دونند، من خودم هم تا ده ماه پیش نمی دونستم که باید ما از خودمون بیرون بیاییم و طلسم کار رو بشکنیم. روهم رفته: اگه این خورزو خان متولد میانه ی ماه شعبان که میگن از روون مادرش نه شکمش دراومده یه روزی از ته اون چاه بلند بشه و یه کاره پیداش بشه، اولش اون قدر خون ملت رو می ریزه که تا زانوی اسبش تو خون فرو میره!! بعدش هم ما می مونیم و نماینده ی الله و 313 نفر از رفقاش که یکی از یکی بدترند.... حالا خودت بشین و قضاوت کن این دنیای پر از گند و کثافت الآن خوبه یا اون وقتی آق مِیتی قراره بیاد... راستی خدمت خدا عرض کنم که زودتر مردم رو تو زمین فرو ببره و گرنه فرداس که همین بشر دوپای بی عرضه ی سست عنصر جلوش وای می ایسته و میگه چرا همه ی وعده هاش دروغه!!! پی نوشت: 1. این ها همه حرف های منه....حالا خوبه یا که بده به خودم مربوطه و اگه عقوبتی هم در کار باشه به خودم برمی گرده. پس از گذاشتن هرگونه کامنت تکراری مانند برو مطالعه کن یا تو خودت رو نشناختی یا برو کمی فکر کن، جداً و اکیداً خودداری فرمایید. 2. دلم برای همه ی شما بچه های دانشگاه تنگ شده...به ویژه تو...آره!!! خود خودت...! 3. If loving you is wrong babe/ I don't wanna be right درود ! من هم یه جورایی افتادم به مینی مالیسم! - چی شده؟ روز جمعه دوباره مگه کنکوره که پشت در دانشگاه آدم موج می زنه؟ - نه بابا! نماز جمعه است دیگه! - پس چرا راهشون نمی دن؟ - آخه میگن نمازه وحدته! جا نماز سبزش را در گنجه پنهان کرد. دیگر در نمازش هم الله اکبر نمی گفت. آخر شنیده بود این ها نشانه های کفرند! درود ! من تا امروز چیزی ننوشتم تا حرف های رهبر (کن) را بشنوم و بعد نظر بدهم... دیروز از سخنان آیت الله المعضل سید علی خامنه ای (دامتة مصبیته) دریافتم که: جاء الباطل و زهق الحق
پی نوشت: ۱. مچ بند سبزت را در بازی با امارات باید می بستی نه بعد از مرگ سهراب آقای کریمی! ۲. آیا تأیید دروغ همان خروج از عدالت شرعی نیست؟ ۳. بی بی سی و صدای آمریکا دوستان ما نیستند، صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیز هم! ۴. من خودم نخبه ام! ۵. وقتی دارم این حرف ها رو می زنم حس می کنم یه هاله ای از نور من رو فرا گرفته و رفته ام در یک حصن و حصاری! ۶. درختان هم سبزند ولی سرانجامشان تبر هیزم شکن است! ۷. من خدایی را می پرستم که برای همه اکبر باشد نه فقط گروهی خاص! ۸. رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علف های باغ کال پرست درود ! بخوانید! نقدم کنید! خواهش می کنم!
اردی بهشت بارانی آه ! اردی بهشت بارانی ! در تلاطم سکوتت مرا فریاد بزن ! دست هایم را به تو می سپارم چهارباغ را می نوشم و دود های حلقه حلقه را به دستان باد هدیه می کنم! اردی بهشت بارانی ! دوباره از خود مرا برویان !
یهویی نوشت: ما هم بلدیم ! اینجا را بخوانید ! درود ! بالانوشت : یاوه می سرایم! خودم می دانم!
خیلی ها که نه، ولی آن چند نفر می دانند که دوستت دارم... زیاد هم دارم! اما حالم از تو بهم می خورد...! تا وقتی عاشقت بودم که با سرگیجه ای از فراق، مست عشق بودی... تا وقتی عاشقت بودم که عروسکی را که به او داده بودی، ندیده بودم... تا وقتی عاشقت بودم که کیک هایی که می پختی از بسیاری روغن و شکر و تخم مرغ وا می رفتند ولی همچنان خوش مزه بودند... تا وقتی عاشقت بودم که کم تر دروغ می گفتی... تا وقتی عاشقت بودم که ندیده بودم از هول زودتر دیدنش دندان هایت را هم رژی می کنی... تا وقتی عاشقت بودم که پیامک های منهای اسپرم دوران پارینه سنگی را برای آزمودن اندیشه های ناپاک دیگران به نام کوته هجو به خورد دوستانت نمی دادی... تا وقتی عاشقت بودم که توی کارت پستال روز ولنتاینت به آن پسرک را نخوانده بودم... تا وقتی عاشقت بودم که دنیا و زندگی را جدی می گرفتی... تا وقتی عاشقت بودم که نمی دانستم دلت تنها برای پسرهای کمرباریک قدبلند غنج می رود و با یادشان به اُرگاسم می رسی... تا وقتی عاشقت بودم که خودت بودی... ولی چاره ای نیست... باید از تو بیزار شوم... چه مسخره است! چون از تو متنفرم، عاشقت هستم و چون عاشقت هستم از تو بیزارم...! ******************************* خیلی وقت بودم می خواستم این حرف ها رو بزنم اما نمی دونستم چرا نمی شد... حالا شاید کَمَکی سبک شده ام و بار از رو دوش قلمم برداشته شده! از این به بعد هم می خوام عاشق کسی باشم که عاشقم باشه!
پی نوشت: 1. من اگه کتاب نخونم و فیلم نبینم، روزم شب نمیشه! 2. اگه بذارم سه نقطه هام به حرف بیان، دیگه اون وقت اون قدر می نویسم و روده درازی می کنم که خودم ازشون خسته میشم؛ چه برسه به شماها! 3. تا وقتی عاشقت بودم که سایز سینه هایت را نمی دانستم... درود ! بازم منم.... خود خود خود من...اما این چند وقته بعد نوروز سرم تو کلاف خودم گم شده...میام می خواهم پست بزنم اما نمیشه...تلاش هم که بی فایده...امروز هم برای این که فروردین بی پست نمونه اومدم...اگه حواسم به خودم نباشه یهو می بینم که شونصد خط نوشتم و به روز کردم و خبر دادم و دارم اولین نظرها رو می خونم.... بهونه هام ته کشیده....حتی سررسیدم پر از صفحه های سفیده...دستم به نوشتن نمیره(نه که حالا نرفته؟!)...چرخ دنده های خیالم زنگ زدن و احساس هایم روغنی برای درمان این ذهنم ندارن، تا میام بنویسم قژقژ این زاقارت های زنگ زده رشته ی افکارم رو پاره پوره می کنن.... به هر سوی و به هر روی.... خسته نیستم اما سرحال هم نه.... دلم نگرفته ولی گشاد هم نیست.... کارام به هم پیچ نخورده ولی همچین رو غلطک هم نیست.... چی بگم والا.......هر چی بگم روده درازیه واسه آدم های بیکار....فعلاً میرم ددر اما زودی برمی گردم...مث سنجد...میره و برمی گرده... دیگه حرفی نومده واسه گفتن...جز این نقطه هایی که قراره ۳تا باشن اما یهو امثالشون زیاد تولید میشه.............. درود ! بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه شوق یک خیز بلند از روی بته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم شوق یک ستاره ساختن با دولک ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی با اینا زمستونو سر می کنم با اینا بهارو باور می کنم... ******************************* یک سال دیگه هم گذشت و هنوز اندر خم یک کوچه ایستاده ایم... یکی تو اولین پست وبلاگش نوشته بود: می نویسم نه این که برام نظر بذارید، می نویسم برای این که چند سال بعد بیام و به اندیشه ها و حرف های امروزم بخندم... و حالا پس از بازنگری و دوباره خوانی نوشته های گذشته ام، حسابی به همه ی اون چه که نوشته بودم یه دل سیر خندیدم... در نگاه من، هر روزی که می گذره، وظیفه ی هر آدمه که دست کم یه چیز تازه یاد بگیره و یه چیز کهنه ی از بین رفته رو از اندیشه اش پاک کنه! نمی دونم اما امسال نتونستم اومدن عید رو مثل سال های پیش حس کنم، شاید به این سبب باشه که حسابی سرم به کار گرمه و کار من هیچ وقت توش عید و عزا فرقی نداره... و گاهی هم در خلوت تنهاییم می نشینم و به اون چه تا امروز انجام دادم فکر می کنم و به خیلی از اون ها می خندم و برخی از اون ها هم حسابی دلم رو به درد میارند و آزارم می دهند... امسال تجربه های جدید و غیر قابل مقایسه ای به دست آوردم ولی این آخرین تجربه ای که پریروز با تموم وجودم حسش کردم از همه بهتر و قشنگ تر بود: ساعت 3 صبح از تهران در پایانه ی کاوه به اصفهان برگشتم و با یه تصمیم گیری بی نظیر، شروع کردم به پیاده روی در سرتاسر مسیر کاوه تا دروازه شیراز؛ فاصله ای چند ده کیلومتری که توش سه تا از چهارباغ رو طی کردم و از روی زاینده رود سی و سه بار عبور کردم. شهر ساکت و آروم بود و فضای شگفتی من رو احاطه کرده بود که هرگز از یاد نمی برمش... خنکای بهاری و بوی شب بو و بنفشه و آرامشی سحرگاهانه که هیچ گاه هیچ کس نمی تونه به اون اندازه ای که من درکش کردم و با همه ی هستی ام حس کردم اون رو درک کنه و به این احساس برسه... خیلی حس زیبایی بود یه تجربه ای بی همانند که برای همیشه تو دفترچه ی خاطرات ذهنم حک میشه! این هم ره آورد این پیاده روی دو ساعته: بهار بهار را زمزمه می کنم در استشمام گام های شب بو بر سر سفره ای که در آن هفت بار سیب را عاشق می کنم... *********************************** به امید باران و صلح... سال نوی همه ی شما دوستان خوبم فرخنده و پیروز... برایتان سال 1388 هجری خورشیدی 7031 میترایی 3747 زردشتی و... 2568 پارسی را، سالی پر از نیکی، رویش، شادی، پویش، سرافرازی، پیروزی و سروری آرزو دارم... قربان همه ی شما... عرشیا
پاینده باد ایران آریایی![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
![]()
![]()
![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()


